تبليغاتX
کوچه سرخ پوستا - به دنبال خورشید

به دنبال خورشید

سرمای سختی کل دهکده را فرا گرفته دیگر هیچ زمینی قابل کاشت نیست چه برسه به برداشت مردم دهکده اوضاع خوبی ندارند نه غذای نه آبی دیگه هیچ تولید مثلی صورت نمی گیره انگار زمان متوقف شده حرکتی به چشم نمی خوره فقط باد های سردی که از روی صورت صامت مردم می گذرد .

مردم به فکر می افتند که راهی برای این اوضاع پیدا کنند . ریش سفید ها جمع می شوند پخش می شوند باز جمع و باز پخش در آخر تصمیم بر این میشود که تنها جوان شهر برود بر بلند ترین کوه دهکده و خورشید را باز بیاورد .

حسنک با همه خدا حافظی کرد و نوید باز گرداندن خورشید را فریاد میزند چشمان صامت دهکده از او حضرت ساخته بودن یک ناجی یک پیامبر که خورشید را باز خواهد آ ورد حسنک در سرما و یخبندان به راه افتاد سایه خورشید را در پشت ابرهای خاکستری می دید هرچه پیش میرفت انگار باز دوباره سر جای اول بود روزها شبها سالها حسنک به دنبال خورشید راه رفت تا به ابرها رسید روی زانو نشست خدا را شکر کرد که خورشید را می آورد و در دهکده اسطوره میشود جشن ملی اعلام میشود مدال شجاعت می گیرد جای و مقامی پیدا میکند .

حسنک آرام ابرها را کنار زد و خواست خورشید را لمس کند

دیدم دستی دود سیگارم را کنار زد و چراغ مطالعه من را لمس کرد .... 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 16:33 توسط ایستاده با دوربین |