از زمانی که فیلم قیصر اکران شد خیلی ساله می گذره ولی هر نسل با فیلم - شخصیتها و مکانهای این فیلم گره خوردند از زمانی که این فیلم در سینما الوند میدان خراسان که الان تبدیل شده به مکانی برای دست فروشها به مدت ۱ سال اکران شد و هر کسی بعد از دیدن فیلم پاشنه ی کفشش را می خواباند تا الان که دیالوگ های فیلم را از زبان جوانانی که هیچ شباهت ظاهری و باطنی به قیصر ندارند می شنویم خیلی گذره .
دیروز برنامه ی برای ما آفیش شد که در یک لحظه ذهنم روحم و جسمم رفت به ۷ سالگی ام زمانی که برای مدرسه رفتن با مو های شماره ۴ روپوش سرمه ی یقه سفید صورتهای درست نشسته کیف چرمی دو سگکه که به پشت می انداختیم و کتونی میخی که خط چرمی زرد و قرمز و بالای کتونی نوار زرد چرمی داشت افتادم که سوار اتوبوس ۲ طبقه میشدیم و همیشه وقتی به طبقه ی دوم اتوبوس میرفتیم سر ردیف اول نشستن اتوبوس با بچه ها دعا می کردیم دعوای که شاید از دعوا های ناموسی هم تعصبمون بیشتر بود و وای به لحظه ی که مثل یک تازه عروس دامادی که در حال رفتن به ماه عسل تصادف کنند و عروس بمیره و داماد غم دنیا رو رو دلش حسمی کنه . اون موقع برای ما موقعی بود که ردیف اول پر بود وای یادم نمیره سرمون رو از پنجره بیرون میکردیم و باد گوشه ی کله ی کچلمون رو قلقلک میداد فکر میکردیم خو شبخت ترین آدم دنیا اون لحظه ما هستیم .
حالا بعد از گذشت خیلی سالها که اتوبوس ۲ طبقه جمع شده یک بار دیگه به رحمت مهندس بیژنی فرصتی شد که سوار اتوبوس ۲ طبقه ی قدیمی بشیم .
امروز اتوبسرانی طی یک حرکت سمبلیک اتوبوس ۲ طبقه ی از مسیر هفت تیر تا ته بلوار کشاورز به راه انداخت که من و سعید هم برای تهیه عکس و خبر سوارش شدیم خیلی هیجان داشتم و مثل ادمی که در نگاهی عاشق میشه ته دلم هی پر و خالی میشد در اون لحظه یاد اون صحنه از فیلم قیصر افتاد که با اعظم سوار اتوبوس ۲ طبقه شدند من رفتم جای نشستم که قیصر نشسته بود و رو کردم به سعید که اون لحظه نقش اعظم را برام ایفا میکرد گفتم قیصر کجای که سوار اتوبوس ۲ طبقه شدیم .
تقدیم به رییس کو چه سرخ پوستا ( م . ز )
امسال اولین نوروز کوچه سرخ پوستا بود . روزهای آخر سال هیجان خاصی تو کوچه سرخ پوستا بود بچه های کوچه خیلی خوشحال بودن که سال جدید کاری دیگری را قرار است با رییس کوچه سرخپوستا آغاز کنند هم ناراحت از این که نصفی از ماه فروردین هم محله ی های خودشونو که دیگه جزی از خانواده لقب گرفتن نمی بینند . در لحظه ای تحویل سال خاطره ای اون سالی در ذهنم مثل فیلمهای قدیمی که خطهای نا منظم عمودی روی تصویر بود ورنگ سپیا داشت می گذشت ۲۸ اسفند بود که به علت فشار های مختلف رییس تصمیم عجیبی گرفت همه فکر میکردن رییس با این تصمیم خود کشی کرده فکر میکردن کارمان تمام است آواره شدیم و هرکی باید برود تو کوچه های دیگه دنبال کار بگردد رییس حق و حقوق همه ی سرخ پوستا را داد به اضافه ی عیدی و حتی مبلغی هم بیشتر که همه خوشحال بودن اما فردای آن روز رییس همه ی گماشته های خود را در امور مختلف جمع کرد . با ما صحبت جدیدی کرد که نشان از آینده روشن و انتظاری سخت می داد در آن لحظه مثل پدری که تازه دارد بچه ی اولش به دنیا می آید و پشت در اتاق زایمان از فشار استرس گوشه ی زانو در بقل گرفته و مدام دعا می خواند شده بودم که این انتظار لعنتی که از الان شروع شده کی به پایان میرسد . رییس از ما خواست که تمام نیرو های خود رو که شیفته ای کوچه ای ما شده بودند از خانه های کوچه به کوچه های دیگه بفرستیم چون دیگر با آن شرایط رییس نمی توانست هر ماه سرمه ای بر چشمان محتاج آنها بکشد و این برای رییس دست کمی از خود کشی نداشت . نگاهش را تک تک روی هر کدام از ما متمرکز کرد نفر اول معاونش و یار دیرین رییس بود از او همکاری خواست اما بدون هیچ حقوقی اطمینان رییس از آینده ی روشن دلمان را قرص می کرد و همیشه می دانستیم رییس حرفی روی هوا نمی زند تنها مشکل زمان بود خلاصه یار دیرین رییس دست او را به نشان همکاری فشرد دل تو دلم نبود در ذهنم جمله های عجیبی می گذشت ( خدا کند از من هم بخواهد با او بمانم در خواستش را رو هوا بله می گم نمی زارم حرفش تمام بشه حتی با انرژی بیشتر کار می کنم حالا که وقت معرفته من هستم تا ته تش ) واقعا راست میگن آدم از هرچی بدش می یاد سرش می یاد چون من آخرین نفر بودم و باید انتظار می کشیدم . رییس رو کرد به معاون فرهنگی هنری قبیله که مردی متین و کم سخن بود قدرت رییس فرهنگ را در کار هایش می شد به وضوح دید از او هم همکاری و همیاری خواست او هم از یاران دیرین رییس بود و او هم با کمال میل پذیرفت نوبت به رییس ورزش رسید کسی که نیازی به سوال نداشت او حتی جانش را برای رییس می دهد یک جان فدای به تمام عیار با سن کمش قدرت بزرگی در ورزش به شمار می رفت نکته سنج و ریزبین یکی از کسانی بود که در لحظه ی ورود من به کو چه سرخ پوستا با او احساس راحتی کردم و همیشه تشویق ام می کرد نوبت به من رسید دیده بان کوچه سرخ پوستا استرس مثل ویرورسی که در حال انتشار بود در صدم ثانیه تمام وجودم را در بر گرفت اون نگاه ولبخندی که داشت هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه تا بخواهد لب از لب بگشاید گفتم منم هستم تا ته تش تا هر جا که می خواد طول بکشه و ما ماندیم . حالا بعد از گذشت ۲ سال از آن روز در ساعات آخرین سال خدارا شکر کردم برای اینکه ما ماندیم و دیگران هم به ما پیوستند و ما باز در قدرتیم تقدیم به اولین و اخرین و تنها ترین رییس کو چه سرخ پوستا